بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
خاطرات من و مامان جون
خاطرات من و مامان جون

 

چند روز پیش که داشتم قران می خونم وقتی کارم تموم شد دیدم صدایی ازت در نمی یاد

بله، خانوم خانوما چادر به سر قران رو باز کرده بود ومثلا داشت قران می خوند

واقعا خیلی لحظه قشنگی بود نمیدونم چرا یادم نبودا زت عکس بندازم.

ازت می پرسم اسمت چیه: پرنا

مامان رو دوست داری؟بله

چندتا؟10 تا

بابا کجاست؟اداره

وقتی میگم بریم پارک دیگه سر از پا نمی شناسی ،عاشق تاپ وسرسره هستی

اینم چند تا از عکس از پرنیا جون که با موبایل گرفته شده

می خواستیم بریم پارک

گلم از حموم اومده

عاشقتم عزیز دلم

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:04 | دوشنبه 25 ارديبهشت 1391 توسط مامان جون

  مادر ای معنی ایثار تو گل باغ خدایی

توی روزگار غربت با غم دل آشنایی

مینویسم از سر خط مادر ای معنی بودن

مینویسم تا همیشه توئی لایق ستودن

 

زن شکوفه ایست که هنگام غنچه بودن دوست داشتنی

موقع گل کردن عشق ورزیدنی

ودر وقت پژمردن پرستیدنی است

روزت مبارک مادر

این روز  رو به همه مادرهای عزیز علی الخصوص مامان ناز خودم ومادر شوهر عزیزم تبریک می گم انشالله سایه شون همیشه بالای سر ما باشه

وبرای همه مامانهایی عزیزی که در بین ما نیستن طلب

امرزش از خداوند میکنم

هیچ حسی قشنگتر وزیباتر از این نیست که دخترت مامان صدات کنه

نازنین من ،امید زندگی من،خیلی دوست دارم

آغوش من همیشه جایگاه امن تو خواهد بود

پ.ن 1:طبق معمول بازم دیر کردم اما ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه هستشلبخند

پ.ن.2: عکس جدید نداریم همچنان بدون دوربین هستیم،



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:28 | يکشنبه 24 ارديبهشت 1391 توسط مامان جون

سلام دخترک ناز مامان

اینروزها عجیب هوای شمال افتاده به سرم

اخه گل مامان الان اونجا پره از عطر بهار نارنج وهمه جا پره از سر سبزی،همه تو مزرعه هاشون مشغول کارن

میدونی گل خوشکلم مامانی عاشق اردیبهشته ،انگار واقعا بهشت خدا روی زمین تو این فصل معلوم  میشه

اگرچه هفته پیش با خاله اینا  رفتیم شمال واقعا عالی بود وقتی نیمه های صبح به شهر خودم رسیدیم

عطر بهار نارنج ادمو مست می کرد

اون دوروز کلی به همه ماها خوش گذشت شما که اصلا تو خونه نبودی همش تو حیاط مشغول بازی بودی

پرنیا جون خیلی ناراحتم که تو مثل مامانی وبقیه خاله ها ودایی نمیتونی از اون فضا لذت ببری وهمش تو اپارتمان هستی

اینروزها خیلی حس مالکیتت قوی شده وبه هیچ کسی اجازه نمیدی به وسیله هات دست بزنی

مثل امروز که تو بانک تا نی نی خواست به سه چرخه ات دست بزنه چنان دادی سرش کشیدی که همه برات می خندیدن

تازه لجباز تر هم شدی وهر چیزی رو با گریه می خوای اگر چه من وبابایی به گریه هات محل نمیدیم

اما تو جمع ومهمونی مجبوریم کمی باهات راه بیایم تا ما رو از اونجا بیرون نکننیشخند

خدا روشکر الان دیگه کتر چنگ می گیری ووقتی هم که حواست نباشه اونقدر بوس مس کنی من وبابایی رو که تا بهت نخندیم ول کن نیستی

هر وقت دارو یا شربت می خوای بخوری بهم میگی برو وخودت هم زود قایم میشی

هر چیزی که می خوای بخوری به همه اساب بازیهات تعارف می کنی

خودت موبایل مامان رو بر میداری میذاری دم گوشت وشروع می کنی به حرف زدن

خداروشکر که دیگه کامل حس شیر خوردن از سرت افتاده وشب ها خیلی راحت می خوابی

به خاله ها می گفتم من امثال سال پر مشقتی با پرنیا دارم باید از شیر بگیرمش از پستونک بگیرمش و هم از پوشک

خدا روشکر اولین پروسه با موفقیت انجام شد

عزیز دل مامان

اینروزها مامانی کمی سرش شلوغ شده ومیره اموزشگاه وشما هم میری پیش خاله مریم

بیچاره خاله که فکر کنم از دست شماها عاصی شده باشه

دلبرک من

11 اردیبهشت روز معلم بود من وباید به کل خاندان پدری ومادری تبریک بگم

از بابا ومامان خودم

خاله مریم وخاله محبوبه(خاله های خودت)

خاله فرح (خاله مامانی)

عمه جونت

دایی ها وزندایی های مامانی وفکر کنم اگه همه روبگ دیگه وقت کم بیارم

برای همه ارزوی سلامتی می کنم

مخصوصا واسه خاله مریم که امسال تازه استخدام شده

البته مامانی من هم یه نیمچه معلم هستم ولی خوب به پای اونا نمیرسم

برای همه معلم های عزیز ومخصوصا دوتا خانم معلم تو نی نی وبلاگ

مامان باران وبهار عزیز

مامان سودابه عزیز

ارزوی سلامتی وسعادت می کنم

راستش بقیه مامان ها رو نمیدونم  بغللبخند

 

 

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:33 | شنبه 16 ارديبهشت 1391 توسط مامان جون

سلام شکوفه خوشکل من

اومدم واست بنویسم تا تو ذهنم بمونه وخودتم بزرگ شدی بخونی که مامانی با چه مشقتی تونست شمارو از شیر بگیره

حدود 2 ماه طول کشید اما خدا روشکر الان دوروزه که اصلا شیر نخوردی ومن خیلی خوشحالم وجالبه که اصلا بهونه هم نمی گیریلبخند

چون خیلی وابسته شده بودی وهر 10 دقیقه شیر می خواستی واصلا غذا نمی خوردی

شب تا صبح هم بیدار بودیکلافه

اوایل خیلی سخت بود اما خوبی عید این بود که اونجا شلوغ بود وتو راحت تر با این موضوع کنار اومدی

حالا دیگه واسه خودت خانم شدی ومامانی دو شبه که راحت سر رو متکا میذارم ومی خوابمخواب خیلی خیالم راحت شده که این موضوع هم به خوبی تموم شد.

این روزها خیلی شیطون تر شدی وکلی ورجه وورجه می کنی.دیگه یخچال مون از دستت عاصی شده فکر می کنی در کمده که هر دقیقه بازش می کنی

وروزی یه دونه تخم مرغ هم می شکونیآخ

مامانی هم دیدم با این اوضاع اگه شما خونه بمونی دیگه چیزی از خونه باقی نمی مونه به خاطر همین

 واست یه سه چرخه خوشکل خریدم که هرروز من وشما با هم میریم تو پارک کنار خونه وکلی با هم دور می زنیم وکیف می کنیم.این جوری خیلی تو روحیه ات تاثیر خوب داره

جمعه ای هم که گذشت با خاله مریم اینا رفتیم پارک چیتگر

انگار زمین وزمان می خواست یکجا بهم بریزه از بس که باد بود

ولی خیلی قشنگ بود 

همه جا سبز وپر از گلهای زرد وخوشکل،کلی اونجا با مبین بازی کردی  البته بازی که چه عرض کنیم

سر تا پاتون پر بود از خاک .متاسفانه دوربین مون خراب شده وتا بابایی بخواد بره بده درستش کنن فکر کنم یه یک سالی طول بکشه

واسه همین کلی عکس خوشکل ومنظره های خوشکل رو از دست دادیم

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:07 | دوشنبه 28 فروردين 1391 توسط مامان جون
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

دوستای پرنیاجون

آمار وبلاگ